در خودش .
در تنهایی.
در آفتاب پش پنجره یا در رویای یک رود .
در یه ترک موسیقی خوب و بک فنجان قهوه…
در خودش .
در تنهایی.
در آفتاب پش پنجره یا در رویای یک رود .
در یه ترک موسیقی خوب و بک فنجان قهوه…
یوگا رو خیلی دوست دارم.
اون لحظاتی که روی زمین چوبی سرد کلاس با آرامش دراز کشیدم و علی رغم دستور استاد مبنی بر بستن چشما با چشمای گشاد به سقف سولاخ سولاخ خیره میشم. وقتی بعد یک ساعت و نیم کلاس تموم میشه سبک سبکم ،انگار ساعت ها گریه کرده باشم .
تنها جایی که با اشتیاق میرم اگرچه خیلی توضیحات رو نمی فهمم و گاهی حتی عین احمقا اشتباه حرکات انجام می دم .
کاش هروز یوگا میرفتم . یا دستکم هفته ای دو سه بار.
هزار دلیل دارم برای بافتن و یکی برای نبافتن :
چله کشم وصل نیست .
حالا امروز تلاش کنم ببینم چله کش روی زمین قابل استفاده هست یا نه. دستکم یرای برای یک شال کوچک….
از خواب بیدار شدم دیدم آفتاب است . چی ازین بهتر؟
آووکادو هم داشتم و این دیگر خود بهشت است. چپاندمش لای نان در چشم بهم زدنی بلعیدمش . آوای بوئیکای نازنیم را یلند کردم و ظرف ها را شستم (زندگی من هرچقدر هم پرفکت باشد بازهم این ظرف های تو سینک حال روزم را زخمی می کند ، رایطه ی من و ظرف شستن مصداق سوختن و ساختن است ) خلاصه ظرف ها را شستم و زدم به جاده . آخ از آفتاب طفلک بی حال در کشاکش با ابرهای الاق . نشستم روی نیمکت پارک و بی خیال غصه ی پررنگ شدن کک مک ها خودم را سپردم دست آفتاب .
یرگشتنی هم رفتم بقالی (هوا را از من بگیرید بقالی تره و تازه ی محله را نه ) برای ناهار خودم چیاباتا گرفتم که ساندویچ مرغ بخورم . علی هم ناهار استانبولی خواسته . (من ازین پلو بلا ها نمی خورم ، یه زعم بنده پلو و سیب زمینی و گوجه هم شد غذا ؟؟)
کلی هم بادمجان باید سرخ کنم برای دور همی فردا شب . خورشت بادمجان و گوجه بدهیم یخورند کیف کنند. خلاصه که یهتر از روز آشپزخانه و آفتاب و موسیقی روزی نیست که نیست که نیست.
ﺑﻪ هر ﭼﻪ ﻣﯽ ﻧﮕﺮﯼ ﻣﻮﺳﻴﻘﯽ ﺳﺖ
اﻧﮕﺎر ﺟﺸﻦ اﺳﺖ
اﻧﮕﺎر ﻋﻴﺪ اﺳﺖ
اﻧﮕﺎر زﻧﺪﮔﯽ
شعر و عنوان از مهرداد عرفانی
بعدتر نوشت . نشستم پشت میز آشپزخانه چای معطری که زهرا برایم فرستاده را می نوشم با شیرینی های دستپخت خودش .آخ که این زندگی ارزش زیستن را دارد…
یک چیزی که من هیچوقت یادم نمی رود از کلاس های زبانی که اینجا رفتم تجربه ی درک مفهوم «عید » است
کریسمس دوستان اروپایی آمریکاییم سال نو را بهم تبریک می گفتند . من باید توضیح می دادم که سال نوی ایرانی ها کریسمس نیست .
قربان نوبت دوستان عربم بود . و توضیحات من : عید ما نیست .
محرم و فطر ترک های مسلمانم سراغم میامدند که سال نو مبارک .
و دوباره از من انکار .
بین همه ی این توضیحات بود که فهیدم مای ایرانی (افغان ، تاجیک و آذری…) چه کار سترگی کردیم نوروزمان را نگه داشتیم ! هزار سال گذشت و مغولان آمدند و رفتند ، اعراب آمند و رفتند . ادیان و آیین ها کمرنگ و پررنگ شدند، فراموش شدند . اما نوروز ماند ، یلدا ماند ، چارشنبه سوری و سیزده بدر ماند . و همه ی این ها به نظر من خیلی بزرگ است .
وقتی میبینی همکلاسی مصری و تونسی جشن ملی شان همین قربان و فطر است و آن را هم لابد فقط مسلمان هایشان جشن میگیرند و مصری نیست یا تونسی و «ملی» نیست . یا دوست ترکم که خودش محرم را جشن می گیرد و آن ترک میز پشتی کریسمس را و البته هردو می دانند چیزی به اسم نوروز جایی در ترکیه هم جشن گرفته میشود اما کی و کجا خبر ندارند .
من خیلی به نوروز مفتخرم . نوروز جشن همه ی ما ایرانی هاست . از کرد و ترک و عرب و فارس . جشن همه ی ما فارغ ازدین است . فارغ از زبان و قومیت است . نوروز همان طنابیست که همه ی مارا هرجای دنیا بهم وصل می کند .
نوروزتون مبارک….

همیشه که آدم نباید خونشو بتکونه . گاهی هم لازمه یه تکونی به خودش و عادتاش و روزمرگی هاش بده .
من قصد دارم در سال نود و دو هفته ای چهار بار یوگا کار کنم . از رژیم غذاییم و میزان پایبندیم بهش کاملا راضیم . تا جایی که لازم باشه ادامه اش خواهم داد. و از امروز یوگا شروع می کنم .
شما یازده روز مونده به عید چیکار می کنید ؟