زندگی شاید همین باشد

گاهی آدم باید غرق بشه .485570_10151455645358387_1240044318_n

در خودش .

در تنهایی.

در آفتاب پش پنجره یا در رویای یک رود .

در یه ترک موسیقی خوب و بک فنجان قهوه…

 

 

 

نوشته‌شده در در هم | 5 دیدگاه

یوگا

یوگا رو خیلی دوست دارم.

اون لحظاتی که روی زمین چوبی سرد کلاس با آرامش دراز کشیدم و علی رغم دستور استاد مبنی بر بستن چشما با چشمای گشاد به سقف سولاخ سولاخ خیره میشم. وقتی بعد یک ساعت و نیم کلاس تموم میشه سبک سبکم ،انگار ساعت ها گریه کرده باشم .

تنها جایی که با اشتیاق میرم اگرچه خیلی توضیحات رو نمی فهمم و  گاهی حتی عین احمقا اشتباه حرکات انجام می دم . 

کاش هروز یوگا میرفتم . یا دستکم هفته ای دو سه بار.

نوشته‌شده در در هم | 3 دیدگاه

بافتمان

8b2383469dd811e2b3f322000a1f96e5_7

هزار دلیل دارم برای بافتن و یکی برای نبافتن :

چله کشم وصل نیست .

حالا امروز تلاش کنم ببینم چله کش روی زمین قابل استفاده هست یا نه. دستکم یرای برای یک شال کوچک….

نوشته‌شده در در هم | 2 دیدگاه

ﭘﻨﺠﺮﻩ ها دم ﻣﯽ زﻧﻨﺪ از زﻧﺪﮔﯽ

8b146f46979d11e2adfe22000a1fbd6c_7

از خواب بیدار شدم دیدم آفتاب است . چی ازین بهتر؟

آووکادو هم داشتم و این دیگر خود بهشت است. چپاندمش لای نان  در چشم بهم زدنی بلعیدمش .  آوای بوئیکای نازنیم را یلند  کردم و ظرف ها را شستم (زندگی من هرچقدر هم پرفکت باشد بازهم این ظرف های تو سینک حال روزم را زخمی می کند ، رایطه ی من و ظرف شستن مصداق سوختن و ساختن است ) خلاصه ظرف ها را شستم و زدم به جاده . آخ از آفتاب طفلک بی حال  در کشاکش با ابرهای الاق . نشستم روی نیمکت پارک و بی خیال غصه ی پررنگ شدن کک مک ها خودم را سپردم دست آفتاب .

یرگشتنی هم رفتم بقالی (هوا را از من بگیرید بقالی تره و تازه ی محله را نه ) برای ناهار خودم چیاباتا گرفتم که ساندویچ مرغ بخورم . علی هم ناهار استانبولی خواسته . (من ازین پلو بلا ها نمی خورم ، یه زعم بنده پلو و سیب زمینی و گوجه هم شد غذا ؟؟)

کلی هم بادمجان باید سرخ کنم برای دور همی فردا شب . خورشت بادمجان و گوجه بدهیم یخورند کیف کنند. خلاصه که یهتر از روز آشپزخانه و آفتاب و موسیقی روزی نیست که نیست که نیست.

ﺑﻪ هر ﭼﻪ ﻣﯽ ﻧﮕﺮﯼ ﻣﻮﺳﻴﻘﯽ ﺳﺖ
اﻧﮕﺎر ﺟﺸﻦ اﺳﺖ
اﻧﮕﺎر ﻋﻴﺪ اﺳﺖ
اﻧﮕﺎر زﻧﺪﮔﯽ

شعر و عنوان از مهرداد عرفانی

بعدتر نوشت . نشستم پشت میز آشپزخانه چای معطری که زهرا برایم فرستاده را می نوشم با شیرینی های دستپخت خودش .آخ که این زندگی ارزش زیستن را دارد…

نوشته‌شده در در هم | 2 دیدگاه

قصه ی هجرت یا من کی فهمیدم نوروز عزیز است .

photo (12)

یک چیزی که من هیچوقت یادم نمی رود از کلاس های زبانی که اینجا رفتم تجربه ی درک مفهوم «عید » است

کریسمس دوستان اروپایی آمریکاییم سال نو را بهم تبریک می گفتند . من باید توضیح می دادم که سال نوی ایرانی ها کریسمس نیست . 

قربان نوبت دوستان عربم بود . و توضیحات من : عید ما نیست .

محرم و فطر ترک های مسلمانم سراغم میامدند که سال نو مبارک .

و دوباره از من انکار  .

بین همه ی این توضیحات بود که فهیدم مای ایرانی (افغان ، تاجیک و آذری…) چه کار سترگی کردیم نوروزمان را نگه داشتیم ! هزار سال گذشت و مغولان آمدند و رفتند ، اعراب آمند و رفتند . ادیان و آیین ها کمرنگ و پررنگ شدند، فراموش شدند .  اما نوروز ماند ، یلدا ماند ، چارشنبه سوری و سیزده بدر ماند . و همه ی این ها به نظر من خیلی بزرگ است .

وقتی میبینی همکلاسی مصری و تونسی جشن ملی شان همین قربان و فطر است و آن را هم لابد فقط مسلمان هایشان جشن میگیرند و مصری نیست یا تونسی و «ملی» نیست .  یا دوست ترکم که خودش محرم را جشن می گیرد و آن ترک میز پشتی کریسمس را و البته هردو می دانند چیزی به اسم نوروز جایی در ترکیه هم جشن گرفته میشود اما کی و کجا خبر ندارند .

من خیلی به نوروز مفتخرم . نوروز جشن همه ی ما ایرانی هاست . از کرد و ترک و عرب و فارس . جشن همه ی ما فارغ ازدین است . فارغ از زبان و قومیت است . نوروز همان طنابیست که همه ی مارا هرجای دنیا بهم وصل می کند .

نوروزتون مبارک….

نوشته‌شده در در هم | 8 دیدگاه

نوروز 92

نوشته‌شده در در هم | بیان دیدگاه

Hatha Yoga

7c6b810c889611e2a42522000a1f96b3_7 (1)

همیشه که آدم نباید خونشو بتکونه . گاهی هم لازمه یه تکونی  به  خودش و عادتاش و روزمرگی هاش بده .

من قصد دارم در سال نود و دو هفته ای چهار بار یوگا کار کنم  .  از رژیم غذاییم و میزان پایبندیم بهش کاملا راضیم . تا جایی که لازم باشه ادامه اش خواهم داد. و از امروز یوگا شروع می کنم .

شما یازده روز مونده به عید چیکار می کنید ؟

نوشته‌شده در روزمره ها | برچسب‌خورده با , , | 3 دیدگاه