دوباره انگار هژده ساله باشی و سرنوشتت پشت درهای بسته ی دانشگاه…

خوشخیال من که فکر می کردم امروز چیتان پیتان یمی روم مپه ام را _که به خیالم بهترین و کامل ترین و خلاقانه ترین بود  _ تحویل می دهم به دانشگاه . چند نفر نشسته اند که از دیدن پروسه ی کاری من کف می کنند و همانجا می فهم که قبولم .

سایز مپه ام در مقابل بقیه مثل سایز گالیور بود _ نه در لی لی پوت که شهر بعدی که رفت و کارتونش را برای ما نساخته بودند _ .  اول سرم به دوران افتاد ، بعد فکر کردم اینهمه می گویند سایز مهم نیست ، خب لابد نیست دیگر..

حالا فردا باید بروم سه روز بیتوته کنم چیزی بسازم برایشان .

مضطرب نیستم ، فکر می کنم چه اتفاقی ممکن است بیفتد که نتوانم از پسش بربیایم؟ و اگر نتوام خب نتوانسته ام دیگر . سال بعد. یا بعدتر . یا یک دانشگاه دیگر . با رشته ای متفاوت.

بیشتر ازین که سه روز باید آنجا باشم  سختم میاید. شاید هم کار را برداشتم آمدم خانه. پاسیبل است گویا.  حالا تا ببینیم….

 

Advertisements
این نوشته در در هم ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s