آسمان عاطفه ندارد…

یک غم کمرنگی دارم ته قلبم. پوشانده ، نمی رود.

غمم منشا ء دارد. یکیش اینست که کسی را ندارم برم بنشینمش بگویم غم دارم. اتاق کسی نیست که پناهگاه هرازگاهی باشد.

یکی دیگش اینست که به ارزوهام نمی رسم هی . ارزوهام؟ آزوهای بزرگ؟ نه…ارزوهای بزرگ بزرگ ارتیست شدن و تحصیل کرده شدن و فرنگی باد گرفتن و اینها مال وقت ایران بود…

الان آرزوها اینهاست : توی هال خانه ی توانیر بنشینم . طولانی . خانه ی پریسا باشم صب بیدار شوم هنوز آنجا باشم. کتلت مامانم را بخورم. با مهدیه جایی بروم . هی.

اینها آرزوم هاست .

Advertisements
این نوشته در روزمره ها ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s