می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد…

نشسته ام گوشه ی آشپزخانه . وظیفه ام اینست ساکتیت را حفظ کنم بعضی ها درس بخوانند . سقف دهنم به شدت سوخته . عذابناکم.

فردا باید برم سر کار بعد یه هفته. خوبیش این که بئاته خودش نیست . چرتیش این که دخترش هست. مسخره اش اینکه آخرین بار روغن زیتون ریختم رو کیف نو دختره :| جالبیش این که هفته بعدش هون روز همون ساعت کیف خودم با نوک مدادم سوراخ شد.

بله…تو همچین دنیایی میزییم…

 

عنوان از سهراب سپهری

Advertisements
این نوشته در روزمره ها ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

5 پاسخ برای می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد…

  1. ناتیا شاسترا :گفت

    همچین دنیایی انگاری فقط سرِ تلافی داره، وگرنه 5 سال به یکی عشق میورزی، آخرش هم هیچ منجر به ایجاد عشق-از دَم-در اون یکی نمیشه که نمیشه! بعدش از کارِ دنیا انگشت به دهن میمونی. کرخت و دیگه بی فکر!

  2. آذین :گفت

    مانتيك جان از نظری که توی وبلاگم گذاشته بودی راه وبلاگت رو پیدا کردم. خوشحالم که پیدایش کردم. دوباره میام سراغ خونه ی مجازیت.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s