گمان مي‌كني آيا با اين خورشيد له شده‌ي لاي كركره باز هم مي‌شود درد دل كرد؟

تنهام .

بیرون یک باران دهشتباری می بارد ناشبیه به اردیبشت . با قهوه جوش قشنگ عهد دقیانوسی که دیروز از فلومارکت خریدیم قهوه ی ترک دم کردم ، عطرش خانه را برداشته.

دلم می خواست فنجان قهوه را بر می گرداندم. پریسا بود ، پریا در آشپزخانه بود ، بهاره غر میزد ، شقایق گوشه ای در خودش بود. فروزان فالم را می خواد.بعد هم جمع می کردیم میرفتیم فرحزاد . حرف می زدیم. نان تنوری و کباب می خوردیم. حرف میزدیم. قلیان می کشیدیم. حرف می زدیم….

عنوان شعری از  گراناز موسوي

Advertisements
این نوشته در روزمره ها ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s