رویاها

دیشب برای بار سوم خواب دالای لاما را می دیدم.

گریه می کردم. ازته دلم اشک میریختم و ازش شال سفید می خواستم. حضرت مقدسش آرام بود . لبخند میزد .

گفت پارچه هیچ مهم نیست. مهم قلب است و ذهن .

من اما فقط زار میزدم…

Advertisements
این نوشته در روزمره ها ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s