روز که روز تو باشد…

هفت و نیم باید بیدار می شدم . نشدم. نه به بدبختی خودم را از تخت کشیدم بیرون که همکلاسی زنگ زد که کجایی؟ گفتم یک وجب آنور تر از تخت. جواب داد برگرد به تخت که من آمدم و بنی بشری نیامده .
هی هی هی…
خوشحال که منم…

Advertisements
این نوشته در در هم ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s