پشت پرده

گاهی دوست داشتم ایران بودیم .

عصر روز تعطیل مهمانی می بود خانه ما ،  همه کم کم میرسیدند. هی صدای آیفون میامد . صدای خوش بش می شنیدم از اشپزخانه. بچه ها میدویدند لای دست و پا . همه بلند بلند حرف میزدند . صدای جیرینگ جیرینگ ظرف ها و لیوان ها و قاشق ها.کسی صدایم میزد. زیر غذا را کم میکردم میرفتم پیش مهمان ها.

بوی غذا بپیچیده لای هیاهوی خانواده…

Advertisements
این نوشته در روزمره ها ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s