دلخوشی ها

استاد به شاگرد تازه از راه رسیده اشاره کرد که دور از هموطنانش،  روی صندلی من بنشیند . من داشتم پالتوم را آویزان میکردم و خب چیزی نگفتم که دوست دارم پیش بغل دستی و جلوی پشت سری که هردو صربند و  اهل حرف و غیبت و تعریف و اینها بنشینم که پشت سریم درامد که استاد اینجا جای فلانیست . و برگشت سمت من که بیا بشین دیگه !

وسط کلاس برگشتم یواشکی که بقیه نشنوند ، به دوتاشون گفتم فردا غذای ایرانی می پزم بیایید خانه ی من.

حالا غذای ایرانی پخته ام با سالاد شیرازی و نشسته ام تا بیایند خانه ی من .

Advertisements
این نوشته در در هم ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

5 پاسخ برای دلخوشی ها

  1. عمه سنگری :گفت

    بابا سرشو که بستی ما که علم غیب نداریم ببینیم اون چیه یا اون یکی … سرشو باز کن از نزدیک عکس بگیر نخوردیم لااقل لذت ببریم

  2. آفرين به تو دوست قدردان

  3. سین.میم :گفت

    عزیزم م م م م م …..اینجا رو که می خونم دلم بدجور هوس خونه مجازی می کنه که راحت توش پیژاما م رو بپوشم و نفس بکشم…شاید بزودی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s