شب سلیس است و یکدست و باز

شب نسبتا سردیست .

من البته گوشه ی گرم خانه پناه گرفته ام. انگشت های پام هرچند سرما زده اند.

مشق دارم کلی ، شال نصف بافته را هم باید تمام کنم صبح ببرم ببینم استادم خوشش می آید یا هنوز چشمش دنبال آن شال دیگریست که نخش را من نجستم اینجا که برایش ببافم .

کلاسم را و معلمم را و بعضی از همکلاسانم را دوست دارم.

امروز کرمپوس آمده بود . قرار بود خودمان اعتراف کنیم که سالی که گذشت چه بدی به کسی یا به خودمان کردیم و مودبانه تنبیه شویم . من یادم امد که یکسال تمام اجازه دادم بئاته آزارم دهد .  و ناراحت شدم برای خود طفلکیم . بعد تر البته نکولاس آمد در بسته های سرخ برایمان شکلات و بادام زمینی و نارنگی اورد . یک عیدی خیلی اتریشی .

گذاشتم روی میز هی نگاهش می کنم دلم فشرده ی معلم مهربانم می شود. دست دلم به خوردنش نمی رود .

منتظر نامه ای هستم که نمی رسد…

Advertisements
این نوشته در دیدنی ها و شنیدنی ها, روزمره ها ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s