یک شبی…

مثلا باد بیاید مرا و خانه را و همه را بردارد و بپیچد و بزوزد و بخواند و خشمگین و شاید هم نا خشمگین بنشاندم توی حیاط خانه ی توانیر. 2969baa6647d11e2b5f422000a1f9a34_7

صبح من از در بیرون بروم ، تهران باشم. تافتون بخورم و پدر را بغل کنم.

.

 
.که دیگر هیچوقت توی خواب از فرط دلتنگی اشک نریزم که نریزم که نریزم…
.

Va Pensiero

Advertisements
این نوشته در در هم ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

3 پاسخ برای یک شبی…

  1. دقیقن همون حسی رو داری که آدم میخواد خیلی کوتاه بیانش کنه و زیاد تو عمقش نره؛چون آدمو ناراحت میکنه

  2. رنجنامه :گفت

    دختر خوب ایران فقط از دور قشنگه ،سعی کن این خاطرات را از دور داشته باشی،ما که اینجا دوست داریم یک روز از خواب بیدار بشیم و اینجا نباشیم

  3. اين اشك را تجربه كرده ام من

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s