ﭘﻨﺠﺮﻩ ها دم ﻣﯽ زﻧﻨﺪ از زﻧﺪﮔﯽ

8b146f46979d11e2adfe22000a1fbd6c_7

از خواب بیدار شدم دیدم آفتاب است . چی ازین بهتر؟

آووکادو هم داشتم و این دیگر خود بهشت است. چپاندمش لای نان  در چشم بهم زدنی بلعیدمش .  آوای بوئیکای نازنیم را یلند  کردم و ظرف ها را شستم (زندگی من هرچقدر هم پرفکت باشد بازهم این ظرف های تو سینک حال روزم را زخمی می کند ، رایطه ی من و ظرف شستن مصداق سوختن و ساختن است ) خلاصه ظرف ها را شستم و زدم به جاده . آخ از آفتاب طفلک بی حال  در کشاکش با ابرهای الاق . نشستم روی نیمکت پارک و بی خیال غصه ی پررنگ شدن کک مک ها خودم را سپردم دست آفتاب .

یرگشتنی هم رفتم بقالی (هوا را از من بگیرید بقالی تره و تازه ی محله را نه ) برای ناهار خودم چیاباتا گرفتم که ساندویچ مرغ بخورم . علی هم ناهار استانبولی خواسته . (من ازین پلو بلا ها نمی خورم ، یه زعم بنده پلو و سیب زمینی و گوجه هم شد غذا ؟؟)

کلی هم بادمجان باید سرخ کنم برای دور همی فردا شب . خورشت بادمجان و گوجه بدهیم یخورند کیف کنند. خلاصه که یهتر از روز آشپزخانه و آفتاب و موسیقی روزی نیست که نیست که نیست.

ﺑﻪ هر ﭼﻪ ﻣﯽ ﻧﮕﺮﯼ ﻣﻮﺳﻴﻘﯽ ﺳﺖ
اﻧﮕﺎر ﺟﺸﻦ اﺳﺖ
اﻧﮕﺎر ﻋﻴﺪ اﺳﺖ
اﻧﮕﺎر زﻧﺪﮔﯽ

شعر و عنوان از مهرداد عرفانی

بعدتر نوشت . نشستم پشت میز آشپزخانه چای معطری که زهرا برایم فرستاده را می نوشم با شیرینی های دستپخت خودش .آخ که این زندگی ارزش زیستن را دارد…

Advertisements
این نوشته در در هم ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

2 پاسخ برای ﭘﻨﺠﺮﻩ ها دم ﻣﯽ زﻧﻨﺪ از زﻧﺪﮔﯽ

  1. صاب مرده :گفت

    عکس قشنگي بود.
    و منو ياد يکي از همکاراي کار قبليم انداختي که هر روز بلا استثنا ناهار نون و اوکادو ميخورد.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s