از داغ روزهای وین

صبح غمگین از خواب بیدار شدم. خوب یادم هست خواب میدیم دوقلو داشتم و بی پول و بسیار ناخوش بودم . هنوز هم حتی غمناکم . برگشتنی از بقالی دوزاریم افتاد که دوقلو ها رشته ای هستند که انتخاب کردم پس بی پولی هم یحتمل نشانه ی اماده نبودن من باید باشد .( پول و بچه در ذهن من خیلی باهم در ارتباطند).  آماده نبودن من برای خودم خیلی مبرهن است . ذهنم چرا کمر به شکنجه ی من بسته؟

صبح گیج و خوابالود توی بقالی می چرخیدم خرت و پرت بر می داشتم . تربچه ، سبزی سالاد ، میوه ی ریز ترش ، هزار بسته ماست ، تخم مرغ و قارچ تا رسیدم به یخچال بستنی ها . اخرین بسته ی بستنی قیفی فندقی مانده بود ته یخچال خالی . با جعبه ی پاره . یکم تماشاش کردم . زل زده بود به من . تا کمر خم شدم از ته یخچال برداشتمش جعبه اش را صاف و صوف کردم گذاشتم توی کیف زرد خریدم. بعد هم سریع زدم بیرون که  بستنیآب نشه.

اما از آنجا که قانون مرفی استثنایی برای بستنی قائل نشده اتوبوس خالی  که همیشه هشت نه دقیقه ای میومد آمدنش بیست دقیقه طول کشید .  لبالب از آدم . مجبور شدم ساکم را بزارم روی صندلی که افتاب روش افتاده بود . بعدتر هم ده دقیقه ای ماندیم در  خیابانی که یک کامیون بزرگ بند اورده بودش . 

Advertisements
این نوشته در روزمره ها ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s