سوهان دل و جان و گوش و روان و غیره و ذالک

تابستونا وین وقت ساخت و سازه .

همه کوچه ها و خیابونا درحال بازسازی و کندن و کوبوندن و رنگ زدنن. ساختمونا از زرد لیموبی و از صورتی گل بهی میشن . خطای اشتراسنبانا رو بازسازی می کنن. ریلای کهنه را درمیارن نو میذارن به جاش . خیابونا را پهن و باریک می کند . اکتبر که برمیگردی شهر انگار یه حموم مفصل رفته باشه تر و تمیز و لپ گلی منتظر دانشجو ها و کارمندا و جنب و حوشه .

اینا رو گفتم که بگم من الان وسط خونه نشستم از هردو سمت خونه صدای دریل های عظیم میاد. کانهو دوتا دندونپزشک همزمان رو دندونای دو ور لپت کار کنن.

شوپن گذاشتم. در برابر زوزه ی دریل مثال وز وز مگس .

نوشته‌شده در در هم | 2 دیدگاه

مشوشم.

راخمانینف همیشه منو مشوش می کنه . با این حال دو شبه یکبند راخمانینف گوش می دم . حتی وقتی کامپیوتر روشن نیست تو ذهنم پیانو کنسرتوی شماره سومش مرور می کنم .

سرشارم می کنه . راخمانینف پر رنگه . ذهنم درگیر می کنه . نمیزاره بزارمش تو پس زمینه و به زندگیم برسم . نه . خیلی جدی می کشونتم دنبال خودش . نت به نت باید جلو برم شش دنگ حواسم جمع .

من با شوپن حالم خوبه ، سرحالم . با نوکتورناش سرخوشم رسما . درس می خونم ، کار می کنم ، دور می چرخم برا خودم . با راخمانینف دائم تو شش و بشم که حالا یعنی چی میشه؟ و معمولا نوایی می شنوم که انتظارش نداشتم .

وسط قطعه یوهو برت می داره می برتت بالا چند میزان بالایی بعد ولت می کنه با فک بیای پایین . هنوز نخوردی  زمین که کلا فضا عوض میشه. همش تو هول و ولام.

امان از راخمانینف. امان. 

پیوند | منتشرشده در بدست | 3 دیدگاه

I’m not even sorry

رژیم پروتئین چرتم را شکستم .

عصر روز چهارم با یک بشقاب ماکارونی که پخته بودم همسر بخورد و نخورد غر زد ،غذایی که خودم تمام وقت پختنش دلم خواسته بودش .  نشستم خوردمش نه تنها سیرم ، بلکه چشمانم هم با وضوح بهتری اطراف را می بیند . ذهنم کمی باز شده و حالا مطمئنم هیچ چیزی در جهان ارزش رنجی که چار روز اخیر کشیدم را ندارد که ندارد که ندارد.

پشت دستم داغ .
حالا قدر یخچال ، ظرف ماست ، گوجه فرنگی سفت اما رسیده ، نان  داغ ، پنیر زرد مطبوع آلپ ، بوی قفسه ی سبزیجات بقالی ، مزه ی هلو و عطر طالبی بریده را بهتر می دانم .

این چار روز را انصاف نیست جزو زندگی حساب کنند.

نوشته‌شده در در هم | 11 دیدگاه

برای لی لی

باد افتضاحه ، افتضاح.صب به صب باید چک کنی همون شهری که خوابیدی بیدار شده باشی. 

چیتان پیتان کردم برم بانک در آسانسور که باز شد فهمیدم چیتانم برای هوا زیادی نازک است ، برگشتم بالا کت برداشتم. دست از پا درازتر. 

برگشتنی رفتم بقالی برای ناهارم چیزی بخرم . یکم با کنسروهای لوبیا ور رفتم . یادم افتاد هفته پیش با سالادم کنسرو تن خورده بودم خوب بهم چسبیده بود . لوبیایی که برداشته بودم گذاشتم سر جاش رفتم خوم را مهمان کردم به بهترین کنسرو تن موجود . فی الواقع تن ماهی در آب اگر خوب نباشد بوی بدی می دهد.یک کاهو هم برداشتم و تلک تلک برگشتم خانه .

 حالا هم نشسته ام کتابم را می خوانم و کلمه هاش را می جورم. بیست و پنج عدد اجیل شامل پانزده عدد پسته خام و دوتا انجیر خشک وچارتا فندق و چار عدد بادام گذاستم بغل دستم بحورم که الان حساب کردم دیدم صد و خورده ای کالری دارد . همینست که فعلا تماشاش می کنم صرفا.

عبدالحلیم حافظ هم که بد گرفتار کرده مارو…

نوشته‌شده در در هم | 35 دیدگاه

کاش وقت درین ساعت خوشبخت بخوابد

a0a815bed9ca11e29b0322000ae80f35_7

خانه به اندازه مرتب و ظرف ها شسته است.

من بیرون گردی امروزم را رفته ام ، در محله ی ترک ها چرخیدم ، انگور و نان و بادمجان خریدم و البته تور هم می خواستم که گرفتم. ناهار مختصری خوردم و حالا وقت خوب روز است .

با لیوان چای نشسته ام پشت میز هال ادامه ی کتابی که سپینود معرفی کرد را می خوانم .  برخلاف دیروز باد خنکی می وزد ، پنکه هم البته خرخر کنان می چرخد . رادیو را خاموش کردم و و ضبط را .

سکوت است .

صدای رفت و امد ماشین ها البته از پنجره ی باز اشپزخانه می آید و صدای پرنده ها ازحیاط، سکوت زندگی شهری.

 

عنوان شعریست از حسن صلح جو.

 

نوشته‌شده در در هم | 8 دیدگاه

و سرانجام تابستون

 گرمه .من طبق معمول از کله ی سحر بیدارم.

یه دور رفتم بیرون برگشتم . اول رفتم یه سری ظرف ایکیا داشتم دادم به خیریه و تو دلم ارزو کردم دیگه هیچوقت مجبور نباشم از ایکیا خرید کنم .

بعدم رفتم کرفس و میوه و ماست خریدم. خیار و گوجه اش چرت بود نخریدم . حوصلم هم نمی کشد تا بقالی ترکا برم . سالاد شیرازی نداریم خلاصه . توی فروشگاه اینقد ماست برداشتم که دختر کناری چپ چپ نیگام کرد. تو رودرواسی نتونستم ماست بز بردارم دیگه . تو خونه دیدم هنوز یه ماست بز و نصف سطل ماست یونانی مونده . رضایتم جلب شد. 

رضایتم الان گرمشه ولی . دوچرخه سواری هم قرار شد نرم هرروز. همین است که نشستم اینجا برگای صامت درختان رااز پشت پنجره تماشا می کنم و چرت و پرت می نویسم . 

یک اهنگ خوبی هم دارم گوش میدم البته.

نوشته‌شده در در هم | 4 دیدگاه

چرا بابام صداش اینقدر خسته و غمگینه اخه؟

نوشته‌شده در در هم | 3 دیدگاه